محمد طاهای عزیزممحمد طاهای عزیزم، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره
زندگی شیرین مازندگی شیرین ما، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

محمدطاهای ناز نازی

روزهای پایانی سال 93

سلام به یکی یدونه خودم عزیزترینم روزهای آخر سال 93 هم مثل برق وباد در حال سپری شدنه و کم کم داره جاشو به سال جدید (سال 94 ) میده، هرکسی مشغول کار خودشه ،یکی داره خونه تکونی میکنه و یکی دیگه هم مشغول خریدن لباس عیده تو شهر پر از رفت و آمد و بوی عید وعید گرفتن از گوشه وکنار شهرمون براحتی استشمام میشه امیدوارم برای همه سال جدید سال خوب وپر برکتی باشه وبرای خانواده سه نفره ماهم سال خوبی رقم بخوره ماهم  با وجود پسر دوست داشتنی و خوش زبونی مثل شما که خیلی هم آقایی، داریم به استقبال سال نو میریم و  سال کهنه رو با تمامی خاطراتهای و تلخ وشیرینش باز هم به دست خاطره میسپاریم و دلخوش به آینده و ثبت روزهای شیرین و ...
16 اسفند 1393

♥ دوستت دارم یه عالمه ...

روز پسر مبارک امروز تو تقویم هخامنشی روز پسر نامیده شده روز پسر مبارک بابا یی های آینده سلطان غرورها تکیه گاهای محکم غیرتیهای خواستنی ته ریش دارا گل پسرا که دنیاشون پراز پیراهن وشلواره پراز کتونی و کالج وادکلن قربون صدقه هایی که از مادراشون میرن چشم غره هایی که به باباهه میزنن عاشقای مطلق مامانا ابهت دستهای مردونه سر گذشتناشون روی پای مادر عاشقای سیب زمینی سرخ کرده دوش گرفتن های 5 دقیقه ای قولهایی که میدن رد خور نداره پسرهایی که عاشق توپ وفوتبالن کلمه های رمزی که فقط خودشون معنیشو میدونن در آخر دنیای پسرا پر از عشقه که اینو فقط مامانایی که این ن...
9 اسفند 1393

این روزهای محمد طاها ...

سلام پسرم ، سلام همه زندگی من ، بازم اومدم تا از تو بگم که تمام هستی منی بزار همین اول بگم که دوستت دارم فراووووووووووووووون الان که دارم برات می نویسم تو مثل یه فرشته کوچولو خوابیدی و منم از این فرصت استفاده کردمو با چند روز تاخیر اومدم تا وبتو آپ کنم . پسر قشنگم باید بگم که خدا رو شکر تو این مدت همه چیز عادی و خوب بود ماهم به زندگیمون ادامه میدیم  و با بودن نازنین پسرمون زندگی هر روزش برامون بهشته ، اگه هم کم کاستی تو زندگی هست اونم با وجود تو برامون شیرین میشه. خدا روشکر مریض شدناتم خیلی کمتر شده البته اینو مدیون داروهایی هستیم که میخوری ، چند وقتی که دکترت که شما بهش میگی خانم دکتر مهربونه یه سری داروی تقوی...
3 اسفند 1393

پسر دوست داشتنی من ...

سلام پسر قشنگم چهل ماهگیت مبارک فرشته زندگی من امروز سه سال و چهار ماه یا همون چهل ماه شدی این روزها خیلی خیلی شیرین شدی و با شیرینیت زندگی ما رو هم شیرین کردی و ما هم از این بابت خیلی ذوق مرگ میشیم کار کردن با کامپیوتر و نصب کردن بازیهای کامپیوتری که دیگه برات مثل آب خوردن شده دیگه راحت میری تو اینترنت و واسه خودت بازیهای آنلاین رو میاری و میشینی بازی میکنی کلا به کامپیوتر و چیزایی که مربوط به کامپیوتر میشه خیلی علاقه داری ، کافیه ببینی که ما چی کار میکنیم سریع یاد میگیری و اونو انجام میدی. چند وقت پیش وقتی داشتی با کامپیوتر کار میکردی اومدی پیشمو بهم میگی مامان کامپیوتر هنگ کرد و من log off ش کردم یا اینکه و...
10 بهمن 1393

پارک بادی و تولد یاسین

سلام پسر گلم بازم اومدم از پسرم بگم ، از روزهای شیرین و تکرار نشدنی کودکیت ، از لحظه لحظه های با تو بودن ولذت بردن در کنار پسر گل و شیرینی مثل محمد طاها عزیزدلم چند وقتی میشد که همش بهمونی میگفتی که ببریمت پارک بادی ،هر وقت که از مسیرش رد میشدیم دوست داشتی بری اونجا و بازی کنی ولی متاسفانه بدلیل مشغله هایی که ما بزرگترها برای خودمون درست کردیم همش امروز و فردا میشد تا اینکه دیگه یه روز تصمیم گرفتیم حتما ببریمت و بردیمت اون روز اونجا خیلی بهت خوش گذشت و کلی بازی کردی وخوش گذرونی ما هم از کارات لذت بردیم برو ادامه مطلب چند روز بعدش تولد یاسین بود که اونجا هم خیلی خوش گذش...
10 بهمن 1393

یه روز دلچسب زمستونی

یه دنیا سلام وبا یه عالمه عشق واسه پسر گلم عزیز دلم روزهای زمستونی هم مثل برق وباد در حال گذشتنه و سرما هم روز به روز بیشتر میشه ولی ما تو خونمون کسی رو داریم که زندگیمونو پر از گرما و انرژی میکنه و اون کسی نیست جز شما پسر گلم که تمام سرمای زمستون رو به یه زندگی گرم و لذت بخش و زیبا تبدیل میکنه خداییییییییییییییییییا بازم شکررررررررررررررررر جمعه ای که گذشت روز خیلی خوبی بود هوا هم عالی بود ماهم تصمیم گرفتیم که بریم سر زمین باباعلی هرچند شما اون شبو تا صبح تب کردی ولی وقتی صبح از خواب بیدار شدی دیدیم که حالت بهتره خدا رو شکر که اون روز خیلییییییی بهت خوش گذشت کلی بازی کردی بقول باباامیر نیاز داشتی که  ...
28 دی 1393

اولین هوای برفی 93

دیروز اولین برف سال 93 تو شهرمون بارید ماهم شما رو بردیم بیرون تا یکمی برف بازی کنی ولی همش میگفتی مامان بریم تو ماشین سردمه ما هم زیاد بیرون نموندیمو به گرفتن چندتا عکس قناعت کردیمو زود رفتیم تو ماشین بعدش رفتیم خونه باباآقاجون که همه اونجا جمع بودن شما هم با حنان و علی احسان بازی کردی اینم از خاطره اولین برف سال 93 تا برف بعدی ...
20 دی 1393